خرید بک لینک
ظرف های چینی سفیدم کنار هم ست بود. داشتم ناهار می خوردم رئیس اومد. با همه قرارداد بسته بود جز من. بابا سکته کرده. نمی تونه صحبت کنه. خانم ش میزش رو  امروز آورد طبقه سوم. البته خودش نیاورد. براش اوردند. به خانم ش و خانم ق و خانم میم که هیئت فتنه راه انداخته بودند، گفته بودم که باد  رئیس به توافق نرسیدیم. قبل از جلسه. یه ماه قبلش پیش بینی کرده بودم. حس می کردم. وقتی منو گذاشت نفر آخر، بازم حس کردم. همه بهم گفتند آخ جون تو هم قرارداد می بندی. می دونستم نمیشه. این ربطی به انرژی منفی نداره. مشخصه. جالب اینجا بود که سرپرست بخشمون می دونست. خودش بمونه و عذاب وجدانش. صورتش سرخ شده بود. هیچی نمی گفت وقتی دید کارتن آوردم وسایلم رو جمع کنم. صداهای رئیس رو از قبل شنیده بودم. که گفت تصمیم گرفتیم قطع همکاری کنیم. خندیدم و گفتم منتظرش بودم. البته که باهاش یه کم تند صحبت کردم که توی شرایط پدرم اینکار درست نبود. گفت یه ماه می تونی بمونی. گفتم قرارداد ما دو سال ه بوده. گفت الکی بوده. :)گفتم وقت بده فکر کنم. رفتم بالا. جمع کردم وسایلمو. ولوله افتاده بود. خانم فتنه که خانم میم هستند و پریروز بهشون یه شال دادم که از سیاه در بیان، انگار مثل موشی که دمش رو آتیش زدند، تا فهمید که من دارم کارتن بر می دارم خودشو رسوند بالا. خانم قاف که یه زمانی دوستم بود هم باورش نمی شد. خیلی آروم وسایلمو جمع کردم. به قاف گفتم نگاه کن داخلش رو چیزی رو اشتباهی نبرده باشم. لپ تاپ رو تحویل دادم  سعی کردم مسلط باشم و از رئیس خداحافظی کنم.  رئیس گفت چه زود . چه عجله ای بود. گفتم نه. یک روز هم نباید تعلل کرد. عملا به غرورم برخورده بود

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:12

چندجا رزومه فرستادم. یه جا بهم زنگ زدند فردا قرار مصاحبه دارم. همین

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:12

چقدر برای خرید هرکدوم از وسایلم ذوق کرده بودم. 

مبلها رو گذاشتم توی دیوار. رگباری بهم زنگ می زدند. 

دیگه یه اقایی اومد، مبل و فرش و اباژورها و هرچی خرت و پرت داشتم حتی میز مطالعه و گازم خرید رفت.

یه سری وسیله های یخچالی و ظرف و ... رو رایگان بهش دادم.

خونه خالیه جز خرت و پرت هام. 

بر می گردم تهران. شهر خودم. با همه الودگی هاش...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:12

صفحه بندی